حرفهای خودمونی

خدا همین نزدیکیاست

آرشیدا گفت....

ای جانم امروز میتونه یکی از روزای قشنگ هر پدرو مادری باشه 

بله امرزو خانم خانما برای اولین بار گفتبابا.من هم سریع زنگ زدم بابای تا بشنوه اون هم خندید و  از خدا خواسته گفت یک هیچ به نفع من!!!(حالا بیا زحمت بکش ۹ ماه بارداری قیافه کپی برابر اصل بابا. اولین کلمه هم بابا!!!!!!!!)ای خدا بزرگیتو شکررررررررررررر.

وای مامانی خودمونیما حسابی داری جیگر میشی وقتی سر سری میکنی وقتی خودتو لوس میکنی میخوام گازززززززززززززت بگیرم سعی کن زود یک کم بزرگتر شی که دیگه اینقدر دندونامو بجای گاز گرفتن فشار ندم وگرنه مامان بی دندون میشهااااا

امروز ۵ ماه دو هفته و دو روزت هست.

زود دیر میشه

وای که چه زود دیر میشه.نمیدونم خوشحال باشم یا نه!!؟انگار همین دیروز بود که فهمیدم مهمون دلم شدی و حالا ۵ ماه و ۱ روز که با حضورت گرمی و شیرینی رو برامون به ارمغان آوردی همه چیز قد یک چشم به هم زدن گذشت درسته که روزای سخت هم داشتیم آخه تقریبا ده روز بعد رفتن مامان فاطی من در طول یکماه ۳ بار عمل کردم و بوده روزای که فقط نیم ساعت همدیگر و میدیم وای که حتی نمیخوام بیادش بیارم چه برسه برات تعریف کنم ولی یک هفته بعد عمل آخر من تو دو تایی رفتیم ایران که یکم مامانی استراحت کنه این سفر اولین سفرت تو (۳ماه و ۳روزگی ات)به ایران بود.۵۰ روز ایران بودیم که بابای با دو هفته تاخیر بهمون پیوست.تو ایران همه به دیدنت اومدن وتو هم با خنده های شیرین و قشنگت از همه استقبال میکردی اونقدر دختر خوب و خانم و خوش اخلاقی بودی که هر چی بگم کم گفتم البته از شانس بد روزگار سرما خوردگی گریبان بابای بعد من و از من به تو رو گرفت و هنوز که هنوزه آثارش هست و هنوز یک کم سینه ات خس خس میکنه ولی از اینا که بگذریم برات بگم که ۵/۵ ماهت بود که یاد گرفتی دمر شی و آواز بخونی(۳۰/۱۰ )وای که اون روز آونقدر از خودت تولید صدا کردی که کم مونده بود ما رو سکته بدی که اگر به حرف بیفتی چه شود!!!!!!!از هفت بهمن هم شروع کردی به غذا خوردن که اولین چیز هویچ بود.یاد گرفتی سر سری کنی .خودتو لوس میکنی .غریبی میکنی..

حسابی شیرین شدی عزیزالان هم لالا داری داری برای خودت دددد میکنی منم منتظرت نمیذلرم میام که بخوابونمت.واییییییییی که باز نگام بهت افتادو دلم پر از مهر شد عروسکم

نی نیهای گوگول مگولی شهریور