خوب خانم خانما دیگه همه چیز آماده و مرتبه. ساک بیمارستان رو بستیم مامان فاطی جون هم ۳روز هست امده پیش ما و منتظر پا قدم شماییمواییییی فکرشو بکن دیگه چیزی نمونده بیای تو بغل مامانی.این روزای آخر مامانی خیلی زود خسته میشه آخه ماشالله شما بزرگ و سنگین شدی واین حتی رو راه رفتن مامانی هم تاثیر گذاشته.اوه اوه صبحها رو که نگو دقیقا از خواب که بیدار میشم تا ۷-۸قدم اول رو مثل پنگوئنها راه میرم(ههههه)کجاش خنده داره تازه  کلی هم گریه دارهبا اجازه مامانی ۱۶ کیلو اضافه کرده و به همین خاطر خیلی نمیتونم بیام و به وبلاگت برسم شاید این آخرین پست تو دوران بارداریم باشه شاید هم نه!کی میدونه شاید همین امروز فردا سر و کلت پیدا شه! آخه الان شما یک نینی کامل ۳۷ هفته ای هستیالبته اگر بخوای حقیقت رو بدونی باید بگم من خیلی دوست دارم تو شهریور دنیا بیای اخه شما که خوب میدونی شهریوریا خیلی باحالند مثل مامانی ولی فکرشو بکن اگر شما هم شهریوری بشی تو شهریور چه خبر بشه.من شما عمه شقایق ارنیکا جون عمو مجید وعمو محسن .تازه اگر هم ۱۱ شهریور بدنیا بیای تولدت با مامانی و عمو مجید تو یک روز میشه باید حواسمون جمع باشه سر کادو ها دعوامون نشهحالا بازم فکراتو بکن ببین کی دوست داری ما رو خوشحال کنی ما که  بیصبرانه منتظر مسافر کوچولوی آسمونیمون هستیم